با صدای زنگ موبایل چشم هام را باز کردم . هوا هنوز تاریک بود .
محتشم : الو سلام ... چی شده ؟ .... درست حرف بزن ببینم چی شده ... حامین چی شده ؟ ... حتما باز هم خیالاتی شدی .... مطمئنی ؟... گوشی را بده برنا یا باراد ببینم ... الو ....برنا...خیلی خوب حالا چه فرقی داره باراد سوگل خانم چی میگه ؟ .... مطمئنین ؟... خیلی خوب .... خیلی خوب ما تا حدود دوساعت دیگه میرسیم خونه .... آره اونم توی ماشینه ... خوابیده ...باشه ... خداحافظ .
محتشم موبایلش را قطع کرد و روی داشبورد ماشین پرت کرد و گفت : سریع تر برو .
راننده چشمی گفت و سرعت ماشین را بیش تر کرد . دستم را حایل بدنم کردم و به سختی از جام بلند شدم . مح
برچسب: قسمت,
نویسنده: النا کریمیان
برچسب: قسمت,
نویسنده: النا کریمیان
برچسب: قسمت,
نویسنده: النا کریمیان