خرید بک لینک
از خواب پریدم . قفسه ی سینه ام مدام بالا و پایین می شد و نفس کشیدن برام سخت بود . دوباره همون خواب ظهر را دیدم . دوباره همون چهره های خونی مامان و بابا و خانم جان و دست های خونی محتشم بزرگ . یکمی که گذشت کم کم نفس کشیدن برام آسون تر شد . برای این که سارا بیدار نشه خیلی آروم از روی تخت بلند شدم . با احتیاط در را باز کردم و بعد از بیرون اومدن از اتاق در رو پشت سرم بستم . چراغ کوچکی روشن بود . به سمت پریز ها رفتم و دو تا چراغ دیگه هم روشن کردم . داخل آشپزخانه رفتم . حوصله ی آوردن لیوان نداشتم برای همین خم شدم و با دستم آب خوردم . به کابینت ها تکیه دادم و صبر کردم که حالم کمی بهتر بشه ولی تاثیری

برچسب: قسمت,بیست,چهارم, نویسنده: النا کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:00

وقتی رسیدم شب بود . تهران توی شب برای دختری مثل من که نه کسی را میشناخت و نه جایی را برای رفتن نداشت یک جهنم به تمام معنا بود . رفتم داخل ساختمان ترمینال و توی یکی از سالن های شلوغش نشستم . همه ی فکر و ذکرم پیش بابا و مامانم بود . با شنیدن صدای اذان برای اولین بار برای خوندن نمازم دو به شک شدم . خواستم با خدا قهر کنم و نمازم را نخونم ولی هر کاری که کردم نشد که نشد . بلند شدم ودنبال نماز خانه گشتم . نماز صبحم را داخل نماز خانه ی ترمینال خوندم وبرای نیم ساعت ، چهل دقیقه روی جانمازم خوابیدم . وقتی بیدار شدم هوا کمی روشن شده بود . کوله پشتیم را برداشتم و از ترمینال زدم بیرون . هیچ کجا برام آشنا ن

برچسب: قسمت,بیست,پنجم, نویسنده: النا کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:00

روز ها همین طور پشت سر هم میگذشتن . بدون توجه به رامشی که در آغاز جوانیش کم کم توی خونه ی محتشم بزرگ پیر و پیر تر می شد . تابستان رفت و پاییز هم پشت سرش حتی اولین برف زمستان هم بارید و من همچنان درگیر همان کابوس دست ها و صورت خونیم و یک بی خبری بزرگ از پدر و مادری که جونم به جونشون بسته . الان که فکرش را می کنم ، نمی تونم باور کنم که این همه مدت ازشون دور و بی خبر بودم . کاش اون مثل قدیمی ها که میگن بی خبری خوش خبریه درست باشه . _ رامشی با صدای سارا برگشتم وگفتم : سلام . کی اومدی؟ سارا : سلام همین الان . دیوونه شدی توی این سرما اومدی توی حیاط؟ مریض میشی دختر. حداقل یک چیزی می پوشیدی. _ همی

برچسب: قسمت,بیست, نویسنده: النا کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:00

استرس همه ی وجودم را گرفته بود و داشت حالم را بد و بدتر می کرد . _ برنا داری میکشیم . چی شده ؟ فکری به سرم زد اما نه . نباید درست باشد . بلند شدم جلوی باراد ایستادم و با صدایی که می لرزید گفتم : برای مامان ... بابام که اتفاقی نیوفته ؟ هان ؟ به چشم های باراد نگاه می کردم و با نگاهم التماسش میکردم که بگه مامان و بابام سالمن و هیچ اتفاقی براشون نیوفتاده . باراد کمی نگاهم کرد . قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین اومد و بعدش سرش را مثل برنا پایین انداخت . این نگاه ها یعنی چی ؟این قطره ی اشک ؟ این سرهای پایین و نگاه های غمگین و گریون ؟ این ها چه معنی دارن؟ به سمت برنا برگشتم و روبه روش زانو زدم و گفت

برچسب: قسمت,بیست,هفتم, نویسنده: النا کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:00

بعد از تمام شدن اذان به داخل اتاق برگشتم و داخل آشپزخانه وضو گرفتم . مثل این چند وقت اخیر ، جانمازم را کنار تخت حامین پهن کردم و نماز صبحم را خوندم . نمازم که تمام شد ، قرآن کوچیکم را از داخل اتاق آوردم و به تخت حامین تکیه دادم و شروع کردم به خوندن سوره های قرآن . نزدیک به یک جز خونده بودم که صدایی پشت سرم اومد . برگشتم و سوگل خانم را دیدم که با چشمان گریون نگاهم میکرد . آیه را تمام کردم و بعد از گفتن صدق الله العلی العظیم قرآن را بستم . سوگل خانم تخت را دور زد و روبه رونشست و گفت : قبول باشه مادر . خیلی وقت بود صدای قرآن را داخل این خونه نشنیده بودم . لبخندی بهش زدم . سوگل خانم : برای پدر

برچسب: قسمت,بیست,هشتم, نویسنده: النا کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:00

اون قدر به گذشته فکر کردم که کم کم خوابم برد . وقتی چشم باز کردم هنوز داخل ماشین بودم و ماشین هم همچنان به مسیرش ادامه میداد . به خاطر طرز نشستنم کمرم حسابی درد گرفته بود . صاف شدم و زیر چشمی به آقای محتشم نگاه کردم که همون طور بیدار به روبه روش نگاه میکرد . شیشه های دودی بهم این اجازه را نمیدادن که بفهمم کجاییم . خواستم شیشه ی کنارم را پایین بدم اما پشیمون شدم . حدود یک ساعت دیگه توی مسیر بودیم که آقای محتشم گفت : رستوران بعدی که رسیدی بزن کنار و غذا بگیر. راننده چشمی گفت و بعد از پنج دقیقه کنار یکی از رستوران های بین راهی ایستاد و گفت : آقا غذا چی بگیرم ؟ محتشم نگاهی به من کرد و گفت : چی

برچسب: قسمت,بیست, نویسنده: النا کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:00

با صدای زنگ موبایل چشم هام را باز کردم . هوا هنوز تاریک بود . محتشم : الو سلام ... چی شده ؟ .... درست حرف بزن ببینم چی شده ... حامین چی شده ؟ ... حتما باز هم خیالاتی شدی .... مطمئنی ؟... گوشی را بده برنا یا باراد ببینم ... الو ....برنا...خیلی خوب حالا چه فرقی داره باراد سوگل خانم چی میگه ؟ .... مطمئنین ؟... خیلی خوب .... خیلی خوب ما تا حدود دوساعت دیگه میرسیم خونه .... آره اونم توی ماشینه ... خوابیده ...باشه ... خداحافظ . محتشم موبایلش را قطع کرد و روی داشبورد ماشین پرت کرد و گفت : سریع تر برو . راننده چشمی گفت و سرعت ماشین را بیش تر کرد . دستم را حایل بدنم کردم و به سختی از جام بلند شدم . مح

برچسب: قسمت, نویسنده: النا کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:00

خانم همون طور که سرش توی کامپیوترش بود گفت :متاسفانه همه ی اتوبوس های منطقه ی غرب و شمال و جنوب غربی به خاطر بارش سنگین برف لغو شده . احتمالا مجبور بشید تا فردا یا حتی پس فردا صبر کنید . عصبانی گفتم : یعنی چی خانم مگه همچین چیزی ممکنه ؟ بارش برف چه ربطی به حرکت اتوبوس داره ؟ خانم : خانم این به من ربط نداره . اگر یک نگاه به بیرون بندازید می فهمید ، همه جا برف میاد .تمام جاده ها بسته شدن از راهداری و پلیس راهنمایی و رانندگی به ما دستور دادن . خیلی نگرانید با ماشین شخصی برید وگرنه باید صبر کنید تا جاده ها باز بشن . الان هم بفرمایید وقت من را نگیرید . نا امید از باجه دور شدم . نمی تونستم با شخصی

برچسب: قسمت, نویسنده: النا کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:00

وقتی رسیدیم برنا با یک بطری آب خون دماغش را شست و با هم وارد خونه شدیم . اول برنا و پشت سرش هم من بودم . همه منتظر ما نشسته بودن حتی پدر و مادر باراد و برنا هم بودن . هنوز کامل نرسیده بودیم که محتشم بلند شد و محکم زد توی گوشم . این هم از سومیش . از قدیم میگن تا سه نشه بازی نشه . صدای هین بلند سارا و سوگل خانم را شنیدم . محتشم خیلی محکم گفت : راه بیفت .و باعصاش به پله ها اشاره کرد . سرم را پایین انداختم و راه افتادم . برنا خواست دنبالم بیاد که محتشم گفت : تو کجا ؟ همه همین جا می مونید . از پله ها بالا رفتم و صبر کردم . محتشم در اتاقش را باز کرد و بهم اشاره کرد که داخل بشم. سرم را پایین انداخت

برچسب: قسمت, نویسنده: النا کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:00

صفحه بندی